180 --- آخور اول . آخور آخر

دلم می خواهد این حصیر  را بشکافم . پرستار جرش بده . بگذار ببینم . جرش بده . بگذار . جرش بده . گه بزنند به دست هایش . جرش بده . بگذار بیرون بیایم . بگذار چهره همه شان را خوب به خاطرم بسپارم . قرار است دیگر یک خانواده باشیم . جر بده . جرش بده . پرستار .

مرتیکه نگاشت : آخور اول . آخور آخر اثر سون آپ

179 --- شیره مربای هویج

ـــرگشت سمت خانه شان
ــــیچاره حسابی تشنه و گرسنه اش بود . ـــن نمی دانستم آن یکی که همراهش است کیست . ـــودش بهش می گفت مشدی خانم .امـــا تا حالا چیز زیادی از مشدی خانم نشنیده بودم . ــــانم خانه مانده ای که حالا دیگر چادر حتی مثل آن قدیمها دور کمرش هم نبود .
ــــسته بود از شوهرهایش . از جیبهای خالی شان . از اینکه مجبور بود هر روز یکی بیاوردش ببردش . دستش نمی رسید به شیرگاز خانه شان مشدی خانم . دستش نمی رسید به شیر خانه شان . هربار یک چیزی فاصله می انداخت بین او و ملافه سفیدی که قرار بود روی صورتش بیفتد . ــــک چیزی مثل تور عروسی . ــــثل رخت عروسی اش . مشدی خانم خانم خانه مانده ای که دیگر چادر حتی مثل آن قدیمها دور کمرش هم نبود از خودش می ترسید ، از کبریت و تمام ــــــیرهای گاز .


مرتیکه نگاشت : شیره مربای هویج اثر سون آپ

178 --- بدهی

در ایران جمعه ها تعطیل است . مثل خیلی کشورهای دیگر .
در انگلیس ، فرانسه یا آلمان یکشنبه ها تعطیل است .
و در چند کشور بیشتر از انگشتانمان شنبه و یکشنبه .
و نیز جاهایی که نمی شناسیمشان چند روز دیگر هفته تعطیلند .
مردم وقت و زمان خودشان را تنظیم تعطیلی می کنند . یعنی مصداقی مشخص و تثبیت شده برای آنچه دلهره گاه گاه دیگر نمی پنداریمش . 
تنظیم می کنند تعطیلی شان عصر شود و بعد بشینند عزا بگیرند . کمی دلشان گرفته باشد و تازه خاطرشان بیاید که اِ دلم این همه وقت تنگ مادرم بوده است و دیگر دیر شده است . ساعت از هشت گذشته و او به احتمال زیاد غرق خواب است . بنشینند عزادار داشته هایشان بشوند و باز هم یادی از خاطر خاطره ای که هیچ وقت نیامد دم در خانه شان هم نکنند . خاطره ای که یک روز جمعه عصر را کم داشت . همین
مرتیکه نگاشت : بدهی اثر سون آپ

مورچه خورت

اگر مگسها همان مورچه  های پردار باشند ، چه؟
آنوقت چه ؟

177 --- مرگ به دلیل غرق شدن در آرامش

یکی     از یکی از چیزهای مال خودمان ، نوشته هایمان ، تصاویرمان یا شاید بی خوابی هایمان توی رختخوابهایمان که دیگر به بوی تنهایی خو گرفته اند ، روزی انتقامی سخت و سهمگین خواهد گرفت .
شب

مرتیکه نگاشت : مرگ به دلیل غرق شدن در آرامش اثر سون آپ

176 --- استهزاء

پیش بینی می کنم هوا فردا آفتابی باشد .
پیش بینی می کنم آفتابی باشد هوا .
پیش بینی می کنم فردا هوا باشد .
پیش بینی می کنم
پیش بینی می کنم فردا دیگر دیرتر از امروز بگذرد . قول می دهم .
پیش بینی می کنم امروز دیرتر از فردا . بگذرد .
پیش بینی می کنم بگذرد امروز از فردا . قول می دهم .
من پیش بینی می کنم خواب آرام کسانی که زمانی خواب مرا می دیدند
من خواب می بینم کسانی را که خواب پیش بینی مرا می دیدند .
پیش بینی می کنم فردا هوا باشد .
بی خیال . خواستم بگویم این روزها بدون پیش بینی هایت نمی گذرد .
من فقط ادای تو در می آورم .
می دانی من فکر می کنم فردا هوا آفتابی نیست . هیچ هوایی آفتابی نیست . نبودنت همه جا را ابری کرده است .

مرتیکه نگاشت : استهزاء اثر سون آپ

175 ---  زادیتن

همچین که دیدم دارم می آید سمت من خودم را زدم به خواب
از بیرون آمده بود و سرما و پا یا ژاکتش که بوی پنیر می داد را خوب حس می کردم
خواست به رختخوابم نزدیک شود
نمی دانم چطوری اینکار را می کند . ادراکش برایم سخت می نمود
خواست بیاید باهام کمی بازی بازی یا هر کار دیگری کند
زل زده بودم به گوشه بالشت جوری که هیچ کس نتواند چشم هایم را ببیند
گذاشتم هرکاری می خواست بکند ، بکند
رفت چیزی بخورد .
و من جور دیگری غیر از شبهای دیگر به خواب رفتم
خوابی آنقدر عمیق که دیگر نمی خواستم بیدار بشوم .
شب

مرتیکه نگاشت : زادیتن اثر سون آپ

174 --- خواب آلو

یه پک عمیق از سیگاری نم کشیده و مچاله
تاوان گرمای دستهایی که نبودشان حس شده است
شب

مرتیکه نگاشت : خواب آلو اثر سون آپ

173 --- چی می شود جای من همان خالی باشد نه تو

                                  تو بگو . تو بگو من به خاطر این همه سال تنهایی ام .
   به خاطر رنج ها و ملالت هایم . چه صدا بزنم تو را؟
بگو                                   که توی هیچ عکس دو نفــره یا چند نفره نبودم
و ندیدمت هیچ وقت
تو بگو . تو بگو من . تو بگو من چرا هیچ وقت عکس چند نفره ای نداشته ام
                   چرا هیچ وقت همکلاسی هایم مرا صدا نزدند درست حسابی چند ساعت بخندیم
تو بگو . مسخره است کمی اما تو بگــو من . تو بگو من چرا حتی سنگ قبرم را هم ادرار گربه ها تمیز می کنند صبح های زود
       من چه صدا بزنم تو را . تو را که تنها گذاشتی با چشمهایت مرا و نبودی هیچگاه توی عکسهای دسته جمعی حیاط دانشگاه یا سر کار یا مثلا بعد از تماشای یک فیلم بعد سینما
                    اصلا تو را چگونه صدا بزنمت؟ تو که هیچ وقت نبوده ای و نیستی و اصلا هیچ وقت نیامدی تا من هم مثل خیلی ها توی حیاط دانشکده مان یا سرکار یا بعد از تماشای یک فیلم بعد سینما بروم بعد یک چای اثیری عکس بندازم با تو ..
                                پاسخ این همه ملال را هم بگو نبودنت بدهد
همین
                                 برای آنکه کسی هم فکر نکند بوده ای نامه ای گذاشتم لای در خانه نبودنت و نوشتم : آمدیم نبودید . قربان نبودنتان . با احترام . آقای میم

مرتیکه نگاشت : چی می شود جای من همان خالی باشد نه تو اثر سون آپ

172 --- شارپ روان

دیروز برایش آمده بودند.
فردا مراسمشان
و سی چهل روز بعد از این یک مراسم دیگر
چه فرق می کرد
پایان قصه . مراسم ختم باشد یا عروسی

مرتیکه نگاشت : شارپ روان اثر سون آپ