- آقاحسین کجایی؟
- اومدم به ماه مامان .
- اونجا چیکار می کنی؟
- اومدم یه کم واسه خودم قدم بزنم مامان . اومدم یه کم سفید بشم . مثه ماه
- اونجا چایی هم هست؟
- نه . فکر نکنم توی ماه کسی چایی بخوره .
- وقتی خواب بودی . قبل رفتنت به ماه . توو جیبت .یه کم خرما و کشمش ریختم . داری می ری ضعفت نزنه . چایی بخور . مایعات بخور . یه وقت اونجا سرما نخوری منم نیستم پیشت
- مامان!
- جونم آقاحسین
- از اینجا چقدر خوشگلی تو .
.
.
.
| سید علی میری | ت تمت شهریور 1395 |

440 --- چند خط برای قطب شمال

بنا شد بنویسم . نه برای خودم . برای درخت . کاغذ دستم گرفتم . نوشتم : برای درخت .. سلام . خودکار . مداد . مدادرنگی . رنگی شدم . سبز شدم . شاخه دواندم . ریشه شدم . رفتم زیر خاک.

خاک شدم . پاک شدم . آه شدم . آمدم روی درخت. صدای موزیکو کم کردم .پیرمرده بالای درخت داره پیانو می زنه . من درختم . دارم پیانو گوش می دم . یه کوه سفید روبرومه . همه جا سفیده . پیرمرده عینک سرشه . کچله . روی یه تیکه یخ جدا از همه جا داره پیانو می زنه . منم و پیرمرده و یه تیکه یخ .

پیرمرده همینجور که داره پیانو می زنه من رو خیره نگاه می کنه . میگه خب تو هم یه چیزی بگو . یه چیزی بزن .

میگم من چی بزنم؟ من درختم . ته تهش کاغذ می شم میام روی دستات . پیرمرده می گه بنویس دلتنگی . می نویسم اسم من درخته . من دلتنگم . من گهم . من روی یه تیکه یخ زاییده شدم . من محکومم به همنشینی یه پیرمرد و یه تیکه یخ که همه از همه دنیا فقط یخ رو می شناسن و تنهایی.

من دلتنگی ام . من خوابم . خواب می بینم یخ ها همه ش آب شدن . کوه یخ میریزه . پیرمرده پرت می شه از یخ پایین . من می مونم و خودم  و پیانوی پیرمرده . از خودم میام پایین . از شاخه هام رد می شم . از تنه م ، از ساقه م میام پایین می رسم پشت پیانو . پیرمرده داره تووی آب غرق می شه . می شینم پشت پیانو.

دستام یخ کردن . انگار یه کوه یخن . صدای به هم خوردن استخونام میاد . صدای به هم خوردن یخها میاد .

پیانو می زنم مثه یه پیرمرد . مثلا برای یه درخت . مثلا روی یه کوه یخ . مادرم صدا می زنه . احمدرضا ! تکلیفای عصرت مونده . داد می زنم مامان! مامان من درختم . کدوم درختی رو دیدی که مشق بنویسه . مامان میگه توو مدرسه پشکل می ریزن تووی صورتتون انگاری . خوابم می گیره . گور بابای مدرسه و مشقش . خواب می بینم خونه مون شده یه تیکه یخ . مامان پشت پیانوئه . منم شدم یه درخت.

مامان پیانو می زنه . من روی شاخ و برگهام خوابم برده .

 

مرتیکه نگاشت : چند خط برای قطب شمال اثر سون آپ

439 --- تورنتو . 5 اسفند

چهارشب مانده بود تا 5 اسفند . قرار بود دایی حسن و زن دایی مرضیه بیایند خانه عمومنوچهر تا وسیله بستن زهرا را کمک کنند و اسباب و اثاثیه اش را سریعتر ببندد . زهرا سه سال بزرگتر بود از من . زهرا که از وقتی عزیز مرده بود همه زری صدایش می زدند جز من. چون عزیز تا زنده بود می گفت اسمش حرمت دارد و باید درست صدایش زد . جز من . من زهرا صدایش می کردم . نه چون حرمت عزیز خدابیامرز را نگهدارم . چون وقتی می گفتم زهرا دلش غنج می رفت . دختر عمومنوچهر . که هم از مادری با من فامیل بودند و هم از طرف مادری .

رفته بودیم آزمایش . جوابش مثبت شده بود . و این یعنی عقد بی عقد . تالاسمی ماژور می گرفت بچه مان . من و زهرا . ناجور شده بود تووی فامیل . از وقتی من یک خط سیبیلم شده بود دوخط ما را به اسم صدا می زدند . یک جوری نگاهمان می کردند که انگاری جرم کرده ایم که ماژور می شود . و اصلا لعنت به هر چی آزمایش خون است . و لعنت به هر چی آزمایشگاه است . بعد آن آزمایش زن عمو کلی جهاز را پس داده بود . آقای من هم پول قرضی هایی که برای خانه و زندگی من از این و آن دست به دست کرده بود را پس صاحب هایش داد یا زد به زخم زندگی .

من مانده بودم و زهرا . تووی ماشین . لام تا کام به هم هیچی نگفتیم . گفت می دونی الان چی میشه . من هیچی نگفتم . گفتم چی داره بشه؟ تو میری پی زندگیت . منم می رم پی زندگی . مثلا برا خودت راه میفتی می ری کانادا که همیشه عشقش بودی . می ری تورنتو که از همه جاش سردتره . دیگه نمی پوشی این همه چادر چاقچولو . که تابستونه . چادر سرته که آقات شاکی بشه . دیگه منم نیستم که بهت گیر بدم . یه قرمزی ای فوری دوید تووی چشمش و زد زیر گریه . من تا خانه هیچی نگفتم . در رو پیکان رو محکم بست و رفت توی خانه شان . برنگشت دیگر. رفت توی خانه شان . برنگشت دیگر . چهارشب مانده بود تا 5 اسفند . زهرا آزمایشش این بار منفی شده بود . داشت می رفت خانه بخت . پسره غریبه بود . کارش را نمی دانم . ولی قدش یه 10 سانتی از من بلندتر بود . چهارشانه و صدایش هم خش دار بود . از آنها که تو مطمئن می شوی دست بزن دارد . از آنها که شاید تووی بازاری جایی حسابدار است . از آنها که نهارش را باید به وقت بخورد و الا دادش در می آید . از آنها که عشق مهمانی خانوادگی است و تووی مهمانی های ما قرار است چشم چرانی کند .

5 اسفند بود . زهرا را بعد عروسی آورده بودند دست به دست کنند توی خانه شان . یک دستش توی دستش عمومنوچهر بود یک دستش توی دستش پدرشوهرش . شوهرش سرش را بوسید . سرم سوت کشید . قطار راه افتاد رفت سمت مرز . رد شد از مرز . نشستم توی قطار . بعد عروسی نشد بمانم توی خانه . نشد بمانم توی آن شهر . توی آن خانه . دستش توی دست شوهرش که بود قطار راه افتاد . رفت سمت بانه . سمت مریوان . سمت عراق . از آنجا یکی من را قاچاق کرد و برد . و برد . و برد . برد سمت جای خیلی سرد . یک جای سرد . درست مثل زمستان تورنتو . مثل کانادا . دست من را گرفت و کشاندم زیر حجم بزرگی از یخ . من را خواباند . لباس هام رو از تنم درآورد . دستش رو محکم گرفتم . دستش رو . محکم گرفته بود .گذاشت آروم بگیرم. روم آب یخ ریخت . گذاشت تکون های ریز بخورم برای خودم . گفت چشمات رو ببند . حالا فکر کن . به سرما . به تورنتو . به زهرا . و فکر کن همه اش خواب بوده . حالا . آروم دست من رو رها کن . و آروم بخواب . و فکر کن همه اش خواب بوده . همه اش خواب بوده . همه اش ...

 

مرتیکه نگاشت : تورنتو . 5 اسفند اثر سون آپ

به شهر خواب دزدها

بيداري حرام اعلام شد

من خسته ام

به تنگ آمده جانم

بگو چه كنم؟!

 

پ.ن: ناراحتي ات به جانم جانان. نباشم جز شادي باشد در قلبت.

من . به اين همه رفتن عادت نكرده ام هيچوقت .

به رفتن . به نيامدن . به ابر . به نبودن .

عادت نكرده ام . هيچوقت .

 

پ.ن: كي قراره آروم بگيرم. يه جا يه گوشه. بشينم. هي راه نرم. حي علي الامدنت. كجاي قصه ام كه هيچ ساحل قراري ندارم. اصلاً مگه چقدر زنده ام كه اينقدر اينجوره حالم؟

438 --- جنگ بی قهرمان

- جنگیدن از تو یه قهرمان نمی سازه

- ولی من میخوام بجنگم

- جنگ بی قهرمان، دیگه جنگ نیست . حماقته.

- لطفاً بگو همه برن پشت خاکریز پناه بگیرن

- چه غلطی می خوای بکنی؟

- توی دستم یه نارنجکه که الان قراره منفجر بشه

- گه خور............

 

باز نمي گردي . مي دانم .

و من . از هر چه توست. هر چه پاييز است . از هر چه آمدن است.

هر چه رفتن است. مينويسم.

من مي دانم تو ديگر باز نمي گردي.

چه كنم؟ كه زندگي نكرده ام اين همه سال .

من مرده ام . و هر نخ كفنم مي داند كه تو ديگر باز نمي گردي.

من، اين همه من، اين حجم بزرگ بي بته ي من. به همين چهارتا خط بدقواره دلخوش است.

با اين همه و با اين كه هر روز، هر لحظه و هر شام و سحرگاه

به تو فكر ميكنم و شگفتا كه خود نيز خوب ميدانم

تو ديگر باز ....

يه قصه اي رو ميخوام برات تعريف كنم . من يه روز صبح از خواب بلند شدم. از خونه اومدم بيرون. از راهرو رد شدم. از پذيرايي. از پاركينگ همسايه. از كوچه اومدم بيرون. از خيابون  . از چهارراههاي شهر. از خود شهر. روندم. روندم. روندم. از استان اومدم بيرون. از كشور اومدم بيرون. از زمين اومدم بيرون. وايسادم روي ماه. معلق معلق. ساكن ساكن.

به زمين خيره شدم . به خونه م . به كوچه م. به شهرم. به همه چهارراههاش. به زمين به مردمش. به خيابونا. به تو . به تو . به تو.

به تو نگاه كردم. دلتنگ شدم. سالها گذشت.برگشتم زمين. برگشتم به كشورم. به استانم. به شهرم. به كوچه م . به خونه م.

همه چي برگشت سر جاش . ولي من دلتنگ مونده بودم هنوز .

ساعت 3 شب است . من گم شده ام .

ساعت 5 صبح شده حالا . هنوز هوا گرگ و میش نشده .

من هنوز گم شده ام .

ساعت 8 صبح است . می بینمت . می بینمت . می بینمت .

ساعت 10 صبح است . رفته ای .

من گم شده ام .