439 --- تورنتو . 5 اسفند
چهارشب مانده بود تا 5 اسفند . قرار بود دایی حسن و زن دایی مرضیه بیایند خانه عمومنوچهر تا وسیله بستن زهرا را کمک کنند و اسباب و اثاثیه اش را سریعتر ببندد . زهرا سه سال بزرگتر بود از من . زهرا که از وقتی عزیز مرده بود همه زری صدایش می زدند جز من. چون عزیز تا زنده بود می گفت اسمش حرمت دارد و باید درست صدایش زد . جز من . من زهرا صدایش می کردم . نه چون حرمت عزیز خدابیامرز را نگهدارم . چون وقتی می گفتم زهرا دلش غنج می رفت . دختر عمومنوچهر . که هم از مادری با من فامیل بودند و هم از طرف مادری .
رفته بودیم آزمایش . جوابش مثبت شده بود . و این یعنی عقد بی عقد . تالاسمی ماژور می گرفت بچه مان . من و زهرا . ناجور شده بود تووی فامیل . از وقتی من یک خط سیبیلم شده بود دوخط ما را به اسم صدا می زدند . یک جوری نگاهمان می کردند که انگاری جرم کرده ایم که ماژور می شود . و اصلا لعنت به هر چی آزمایش خون است . و لعنت به هر چی آزمایشگاه است . بعد آن آزمایش زن عمو کلی جهاز را پس داده بود . آقای من هم پول قرضی هایی که برای خانه و زندگی من از این و آن دست به دست کرده بود را پس صاحب هایش داد یا زد به زخم زندگی .
من مانده بودم و زهرا . تووی ماشین . لام تا کام به هم هیچی نگفتیم . گفت می دونی الان چی میشه . من هیچی نگفتم . گفتم چی داره بشه؟ تو میری پی زندگیت . منم می رم پی زندگی . مثلا برا خودت راه میفتی می ری کانادا که همیشه عشقش بودی . می ری تورنتو که از همه جاش سردتره . دیگه نمی پوشی این همه چادر چاقچولو . که تابستونه . چادر سرته که آقات شاکی بشه . دیگه منم نیستم که بهت گیر بدم . یه قرمزی ای فوری دوید تووی چشمش و زد زیر گریه . من تا خانه هیچی نگفتم . در رو پیکان رو محکم بست و رفت توی خانه شان . برنگشت دیگر. رفت توی خانه شان . برنگشت دیگر . چهارشب مانده بود تا 5 اسفند . زهرا آزمایشش این بار منفی شده بود . داشت می رفت خانه بخت . پسره غریبه بود . کارش را نمی دانم . ولی قدش یه 10 سانتی از من بلندتر بود . چهارشانه و صدایش هم خش دار بود . از آنها که تو مطمئن می شوی دست بزن دارد . از آنها که شاید تووی بازاری جایی حسابدار است . از آنها که نهارش را باید به وقت بخورد و الا دادش در می آید . از آنها که عشق مهمانی خانوادگی است و تووی مهمانی های ما قرار است چشم چرانی کند .
5 اسفند بود . زهرا را بعد عروسی آورده بودند دست به دست کنند توی خانه شان . یک دستش توی دستش عمومنوچهر بود یک دستش توی دستش پدرشوهرش . شوهرش سرش را بوسید . سرم سوت کشید . قطار راه افتاد رفت سمت مرز . رد شد از مرز . نشستم توی قطار . بعد عروسی نشد بمانم توی خانه . نشد بمانم توی آن شهر . توی آن خانه . دستش توی دست شوهرش که بود قطار راه افتاد . رفت سمت بانه . سمت مریوان . سمت عراق . از آنجا یکی من را قاچاق کرد و برد . و برد . و برد . برد سمت جای خیلی سرد . یک جای سرد . درست مثل زمستان تورنتو . مثل کانادا . دست من را گرفت و کشاندم زیر حجم بزرگی از یخ . من را خواباند . لباس هام رو از تنم درآورد . دستش رو محکم گرفتم . دستش رو . محکم گرفته بود .گذاشت آروم بگیرم. روم آب یخ ریخت . گذاشت تکون های ریز بخورم برای خودم . گفت چشمات رو ببند . حالا فکر کن . به سرما . به تورنتو . به زهرا . و فکر کن همه اش خواب بوده . حالا . آروم دست من رو رها کن . و آروم بخواب . و فکر کن همه اش خواب بوده . همه اش خواب بوده . همه اش ...
مرتیکه نگاشت : تورنتو . 5 اسفند اثر سون آپ