396 --- آلبرت هال . انتهای سن . سمت چپ

در پایان اجرای کنسرت ، گروه نوازندگان مورد تشویق حضار قرار گرفتند .
صدای تشـــویق تماشاگران حــاضر در سالن ، به حدی زیاد بود که کــسی سخـــنان
نوازنده ی ویالون را نشنید.او ابتدا،چند لحظه ای از حاضرین بابت تشویق هایشان
تشـکر کرد ، سپــس از از آنــها عذر خواهی کرد که میــان اجرا یاد والنتین ، نامزد
سابقش افتاده و سپس به شدت به گریه افتاده است .
در تمام لحظات نطق پرشور او  ، بر صـدای تشویق حضار ، هر لحظه افزوده می شد.
و نوازنده ی ویالون همچنان داشت با حـرارت از والنتین و علایقش سخن می گفت .
تشویق ها پایان گرفت . درهای سالن باز شد . تماشاگران به ترتیب و در سکوت از
سالن خارج شدند . در حالیکه نوازنده ی ویالون ، بی جان ، خاموش و بدون هیجان
در انتهای صحنه ، بر صندلی خود نشسته بود .

.

مرتیکه نگاشت : آلبرت هال . انتهای سن . سمت چپ اثر سون آپ

پ.ن : بعضی پیام ها هست ، باید بوسیدشون . طرف فقط حال تو رو می پرسه . درد دل باهات می کنه . بهت میگه چه خبر . حیف که نمی بینمت . حیف که خیلی چیزها . همین حیف ها رو باید بوسید . چون از یه جای درست داره میاد . از طرف یه آدم درست داره میاد .

 

395 --- از ماست که بر ماست

رتیل نخست :  ما بی اونا تنهاییم .
رتیل 712 :     یعنی راحتیم؟
رتیل نخست :  حرف من این معنی رو می داد؟
رتیل 712 :     نمی دونم. بریم دنبالشون ، برشون گردونیم.
                        ما بی اونا تنهاییم .
رتیل نخست :  ما بی اونا راحتیم . حالا آروم بگیر .
رتیل 712 :    یه آهنگ شاد بزارم برقصیم؟

(دو رتیل در حالی میان موسیقی ، کنار آتش می رقصند که درسیاهی شب ، هزاران رتیل نظاره گر آنها هستند و همه ی هزاران رتیل به خوشبختی خود مشکوک شده اند. یکی از میانشان فریاد می کشد : دوستان من! از ماست که بر ماست ...)

.

.

مرتیکه نگاشت : از ماست که بر ماست اثر سون آپ

394 --- به وقت ظهر سرد دی ماه 95

من نوزادم . تازه رفته ام توی دو ماه . دارم گریه می کنم .
همه می فهمند چه مرگم است . غذا می خواهم .
دلم درد می کند . سرم درد می کند . یا دلم گرفته است .
مادرم سی سالش دارد تمام می شود .
و هیچکس در این دنیا نمی فهمد مادرم چه مرگش است
که اینقدر ایستاده ، پشت به یخچال ، پشت به کتری ،
پشت به همه چیز ، گریه می کند .

.

.

مرتیکه نگاشت : به وقت ظهر سرد دی ماه 95 اثر سون آپ

393 --- کافه مهدی

1.

با خود رقابت می کنم .

هر بار که بیشتر دوستت دارم

به خود ، بیشتر حسادت می کنم

و تو ، که می روی ، هر بار

2.

آن دم که کنار هم می رمیدیم ، پاییز بود .

حالا که نیستی ، همه چیز جور دیگر است .

برای شروع ، خوب است بدانی، زمستان شده است .

3.

نشستیم توی سمند . هم را بغل کردیم . زن توی سمند گفت که درب خودرو باز مانده است . زن توی سمند را هم بغل کردیم . رفتیم کافه ی مهدی . بلند شد از پشت دخل . آمد سمتمان . بغلمان کرد .

نشستیم . به هم هیچی نگفتیم . فقط چایی خوردیم . بعد هم را بغل کردیم . مهدی را بغل کردیم . آمدیم بیرون . و دیگر هم را ندیدیم .

تمام داستان همین طور اتفاق افتاد که خواندید . گرچه بعدها شنیدم از دیگران که یکی گفته است نه! اینطور نبوده و ما آنجا سالاد سزار با یک خروار سس خورده ایم و بعد هم را بغل کرده ایم و مهدی را بغل کرده ایم و آمده ایم بیرون و دیگر هم را ندیده ایم .

بد زمانه ای شده است . دیگر به چشم های خودت هم نمی شود اعتماد کنی .

 .

.

4.

نشستیم توی سمند . هم را بغل کردیم . زن توی سمند گفت که
درب خودرو باز مانده است . زن توی سمند را هم بغل کردیم . رفتیم
کافه ماتاووس. بلند شد از پشت دخل . آمد سمتمان . بغلمان کرد .
نشستیم . به هم هیچی نگفتیم . فقط چایی خوردیم . بعد هم را
بغل کردیم . ماتاووس را بغل کردیم . آمدیم بیرون . و گم شدیم توی
حرفهایمان و دیگر هم را ندیدیم .
بد زمانه ای شده است . دیگر به هیچ چیز نمی شود اعتماد کرد .
نه به آن زن توی سمند . نه به فنجان چای . نه به بغل گرفتن. نه حتی
به کافه ی ماتاووس .

 

مرتیکه نگاشت : کافه مهدی اثر سون آپ

392 --- آقای پات محترم

آقای پات ، همسایه ی طبقه ی بالای خانه ی من است . مرد محترمی است .

او به زنها احترام می گذارد . به پیرزن ها ، دختر بچه ها ، زنان باردار ، زنان عضو باشگاه دوستان خوب ، زنان زیبای دانشگاه میشیگان ، زنی که همیشه در صف شیر می دید ، زنی که کنارش یکبار در سالن تئاتر نشسته بود ، به همه ی آنها ، به همه ی آنها احترام می گذارد .

آقای پات ، ساعت 6 عصر امروز و در اتاق پذیرایی خانه اش و در حالی که داشت بازوی خود را گاز می گرفت و از شدت درد گریه می کرد ، تنها و نزار جان داد .

از لحظه ی مرگ آقای پات ، هنوز هیچ زنی به دیدار او نیامده است ...

 

مرتیکه نگاشت : آقای پات محترم اثر سون آپ

391 --- زندگی نباتی

- آقای ماریان! شما و همسرتون مری ، کی ازدواج کردین؟

- ما ازدواج نکردیم . ما 6 سال پیش از هم جدا شدیم

- اول ازدواج کردین که 6 سال پیش جدا شدین دیگه . درسته؟

- نه . ما فقط جدا شدیم .

(به بیرون خطاب می کند)

- خانم ریک . آقای ماریان کی با همسرشون ازدواج کردند؟

- دکتر! اونها 6 سال پیش از هم جدا شدن .

.

.

مرتیکه نگاشت : زندگی نباتی اثر سون آپ

زندگی ما این طرف دنیایی ها ، خیلی با آن طرف دنیایی ها فرق می کند .

ما توسط دیگری به دنیا می آییم .

توسط دیگری بزرگ می شویم . به مدرسه می رویم . دانشگاه را پشت سر می گذاریم .

توسط دیگری عاشق می شویم .

برای دیگری بچه دار می شویم . مو و سبیلمان سفید می شود و پیر می شویم .

و برای دیگری می میریم .

خلاصه که ما این طرف دنیایی ها تفاوت های زیادی با آن طرف دنیایی ها داریم .