1.

با خود رقابت می کنم .

هر بار که بیشتر دوستت دارم

به خود ، بیشتر حسادت می کنم

و تو ، که می روی ، هر بار

2.

آن دم که کنار هم می رمیدیم ، پاییز بود .

حالا که نیستی ، همه چیز جور دیگر است .

برای شروع ، خوب است بدانی، زمستان شده است .

3.

نشستیم توی سمند . هم را بغل کردیم . زن توی سمند گفت که درب خودرو باز مانده است . زن توی سمند را هم بغل کردیم . رفتیم کافه ی مهدی . بلند شد از پشت دخل . آمد سمتمان . بغلمان کرد .

نشستیم . به هم هیچی نگفتیم . فقط چایی خوردیم . بعد هم را بغل کردیم . مهدی را بغل کردیم . آمدیم بیرون . و دیگر هم را ندیدیم .

تمام داستان همین طور اتفاق افتاد که خواندید . گرچه بعدها شنیدم از دیگران که یکی گفته است نه! اینطور نبوده و ما آنجا سالاد سزار با یک خروار سس خورده ایم و بعد هم را بغل کرده ایم و مهدی را بغل کرده ایم و آمده ایم بیرون و دیگر هم را ندیده ایم .

بد زمانه ای شده است . دیگر به چشم های خودت هم نمی شود اعتماد کنی .

 .

.

4.

نشستیم توی سمند . هم را بغل کردیم . زن توی سمند گفت که
درب خودرو باز مانده است . زن توی سمند را هم بغل کردیم . رفتیم
کافه ماتاووس. بلند شد از پشت دخل . آمد سمتمان . بغلمان کرد .
نشستیم . به هم هیچی نگفتیم . فقط چایی خوردیم . بعد هم را
بغل کردیم . ماتاووس را بغل کردیم . آمدیم بیرون . و گم شدیم توی
حرفهایمان و دیگر هم را ندیدیم .
بد زمانه ای شده است . دیگر به هیچ چیز نمی شود اعتماد کرد .
نه به آن زن توی سمند . نه به فنجان چای . نه به بغل گرفتن. نه حتی
به کافه ی ماتاووس .

 

مرتیکه نگاشت : کافه مهدی اثر سون آپ