393 --- کافه مهدی
با خود رقابت می کنم .
هر بار که بیشتر دوستت دارم
به خود ، بیشتر حسادت می کنم
و تو ، که می روی ، هر بار
2.
آن دم که کنار هم می رمیدیم ، پاییز بود .
حالا که نیستی ، همه چیز جور دیگر است .
برای شروع ، خوب است بدانی، زمستان شده است .
3.
نشستیم توی سمند . هم را بغل کردیم . زن توی سمند گفت که درب خودرو باز مانده است . زن توی سمند را هم بغل کردیم . رفتیم کافه ی مهدی . بلند شد از پشت دخل . آمد سمتمان . بغلمان کرد .
نشستیم . به هم هیچی نگفتیم . فقط چایی خوردیم . بعد هم را بغل کردیم . مهدی را بغل کردیم . آمدیم بیرون . و دیگر هم را ندیدیم .
تمام داستان همین طور اتفاق افتاد که خواندید . گرچه بعدها شنیدم از دیگران که یکی گفته است نه! اینطور نبوده و ما آنجا سالاد سزار با یک خروار سس خورده ایم و بعد هم را بغل کرده ایم و مهدی را بغل کرده ایم و آمده ایم بیرون و دیگر هم را ندیده ایم .
بد زمانه ای شده است . دیگر به چشم های خودت هم نمی شود اعتماد کنی .
.
.
4.
نشستیم توی سمند . هم را بغل کردیم . زن توی سمند گفت که
درب خودرو باز مانده است . زن توی سمند را هم بغل کردیم . رفتیم
کافه ماتاووس. بلند شد از پشت دخل . آمد سمتمان . بغلمان کرد .
نشستیم . به هم هیچی نگفتیم . فقط چایی خوردیم . بعد هم را
بغل کردیم . ماتاووس را بغل کردیم . آمدیم بیرون . و گم شدیم توی
حرفهایمان و دیگر هم را ندیدیم .
بد زمانه ای شده است . دیگر به هیچ چیز نمی شود اعتماد کرد .
نه به آن زن توی سمند . نه به فنجان چای . نه به بغل گرفتن. نه حتی
به کافه ی ماتاووس .
مرتیکه نگاشت : کافه مهدی اثر سون آپ