من نوزادم . تازه رفته ام توی دو ماه . دارم گریه می کنم .
همه می فهمند چه مرگم است . غذا می خواهم .
دلم درد می کند . سرم درد می کند . یا دلم گرفته است .
مادرم سی سالش دارد تمام می شود .
و هیچکس در این دنیا نمی فهمد مادرم چه مرگش است
که اینقدر ایستاده ، پشت به یخچال ، پشت به کتری ،
پشت به همه چیز ، گریه می کند .

.

.

مرتیکه نگاشت : به وقت ظهر سرد دی ماه 95 اثر سون آپ