456 --- بهرام خره
نه چون هيچي نمي فهميد يا نفهمي چيزي بود.
بهرام خره بود ، چون خركي همه كار مي كرد.
خركي دنيا آمد و مادرش را سر زا برد. خركي بزرگ شد و خركي داشت داماد مي شد آن شب
همه اهل محل آمده بودند تالار.
از پيمان پسر محمود كه يك انگشت نداشت و حالا شوراياري رفته بود و آدمي شده بود براي خودش تا ننه بهرام كه كلفت خانه آقاش بود و بهرام انقدر چزانده بودتش، ٥٢ساله بود ولي مثل ٧٠ ساله ها راه مي رفت.
همه آمده بودند دامادي اش. عروس كه بود؟ هيچكس نمي دانست.
ما . همه ما. فكر ميكرديم بهرام دارد خركي زن ميگيرد و مي رود سر خانه و زندگي اش .
بهرام ولي آن شب توي اين باغها نبود.
زد زير همه چيز و رفت از عروسي . يك دعوايي چيزي راه انداخت و همه را مالاند به هم و گذاشت و رفت.
بهرام، خركي عاشق شده بود. عاشق يكي كه ما هيچكدام نميشناختيمش و حالا داشت نميگذاشت هيچي سر و ساماني بگيرد.
خره را ديروز بعد ١٠،١٢ سال از آن ماجرا ديروز سر محل قديممان ديدم.
ما رفته بوديم پيروزي و خره هنوز مانده بود همان ميدان خراسان و براي خودش شيرموزي زده بود نبش ميدان.
تا ديد شناخت مرا. دست داد و مرا مچاله كرد گوشه مغازه تا يك سينه اي سبك كنيم.
گوشه مغازه عكس زني را ديدم دست توو دست خره.
تا آمدم بگويم زنت است يا كي؟ سبيلي تاب داد و گفت خدابيامرز . چندروز ديگر سالش است. زنم بود. عاشقش بودم. رفته بوديم شمال. زياد گاز دادم . رفت ته دره. همين كه اينها را داشت ميگفت خره چندتا چين به پيشاني اش اضاف شد . شيرموز را ريخت و دست انداخت گردنم . تا آمدم چيزي بگويم ، بيتاب شد ،پرسيدم هنوزم بهرام خره اي؟
خنده اش گرفت. گفت حالا يك سالي مي شود ديگر همه اهل محل به من ميگويند بهرام خركش.
شيرموزم را همانطور كه سر ميكشيدم بهرام را يواشكي مي پاييدم. خركش چشم از عكس زن مرحومه اش بر نمي داشت و آرام روبرويم ايستاده بود و داشت گريه مي كرد.
.
.
مرتيكه نگاشت: بهرام خركش اثر سون آپ