تمام راههای منتهی به شهر را بسته اند .
وبا همهگیر شده و رفته اند همه در قرنطینه .
دایی حسن می گوید اتوبوس هایی که از شهر می آیند همین ساعت ها می رسند اینجا .
کسی از تو خبر ندارد . نه اسمت را توی فوتی ها زده اند .
نه اسمت توی قرنطینه ای هاست .
دارم انگار آتش می گیرم . دارد سرم می سوزد .
مادرم می گوید اثرات هذیان است . حالا زمستان است و اصلا در زمستان وبا شیوع ندارد . تلویزیون را روشن می کند .
در خبرها هیچ کس حرفی از وبا نمی زند . همه دارند در پارکها ورزش می کنند . شبکه ی 2 یک سریال کره ای گذاشته و توی شبکه ی 3 فردوسی پور دارد با دایی جر و بحث می کند .
تلویزیون را خاموش می کنم . از مادرم سراغ تو را می گیرم .
می گوید از تو بی خبر است . می گوید دو روزی می شود که تو را ندیده است .
نه از سر کوچه رد شده ای . نه تو را توی صف نان کسی دیده است .
نه آمده ای و با خواهرم ریاضی کار کرده ای . نه تلفن خانه تان را جواب می دهی .
اصلا انگار آب شده ای رفته ای توی شهر . و هیچ کس نمی داند کجایی .
چشم هایم را می بندم . به حرف های مادرم فکر می کنم . به حرف های دایی حسن که دیشب یواشکی داشت به مادرم می گفت و اینکه انگار دیشب شیرینی خوران بوده است خانه تان . به دعوای فردوسی پور . به آن سریال کره ای . به وبا .
اصلا بگیریم حرف مادرم . درست . خب . اصلا در شهر وبا نیامده است و اصلا من دارم هذیان می گویم .
تو به من بگو . با اینکه دیگر نیستی چه باید کرد؟
.
.
مرتیکه نگاشت : شهر وبا اثر سون آپ