276 --- فرانقش در بهشت

بهشت برای شـــَــک

جهنم برای دستمال گریه ای .


مرتیکه نگاشت : فرانقش در بهشت اثر سون آپ

275 --- بلادور

خاطرات بلای جان دست هایند.
بگذار خوب خون از آستین ات جاری شود.
یک چاقویی چیزی بردار . این رگ دست چپ ات را بزن
شاید این نم لعنتی برود از توی خون ات.
شاید همین است هر شب همین موقع ها دلت می گیرد. همان طوری که می خواهی زباله ای بشوی توی سطل توی این پارک.
زودتر. این پیاله را سربکش و آن تیزی کنارت را بکش به دست چپ ات
بگذار تمام چشم ها از خاطرات برود
خاطرات بلای جان دست هایند.

مرتیکه نگاشت : بلادور اثر سون آپ

274 --- میم مثل اغما

افتاده. افتاده. با اضطراب افتاده
نفس می کشد. دم . دم. دم.
این بازدم لعنتی اضطراب می آورد
دم. دم
هیـــــــــــــه! بازدم

افتاده. افتاده. با اضطراب افتاده
نفس نمی کشد. خبری از هیچ دمی نیست
سکوت. لبریز از سکوت .

افتاده. با آرامش افتاده. لبریز
حالا او رفت. توی یک حالت افتادگی کامل. در اغمای کامل. اغما و سکوت
توی چشمهایش اضطراب بود وقتی نفس می کشید.
گریه می کرد. یک ساعت پیش . گریه کرد

دو ساعت پیش یکی زده بود توی گوشش.او هم زده بود توی گوشش.
گفته بود می آید. مادرش را می ...اید
مادر 3 روز است مریض است.
افتاد توی رختخواب
رخنه افتاده بود توی چشمش. مادرش. گوشش. افتاده. توی رختخواب
می گذرد. امروز می گذرد.
او توی اغما می ماند.
اینجا هیچکس نمی تواند به مادرش آسیبی برساند.

مرتیکه نگاشت : میم مثل اغما اثر سون آپ