201 --- مترو

دردهایمان.دردهایمان.این دردهای لعنتی پس کی دست از سرمان بر می دارند؟!
یکی دوتاهم نیست.اصلا همین که زخم خورده ایم از عالم و آدم و فقط می توانیم بگوییم آخ
دردها یکی دوتا نیست.دردها جایشان هم درد می کند.
چقدر می نالیم از این دردها.اصلا درد مال مرد است.مرد دگردیس شده درد است.
غم هر چه بزرگتر،برای مرد کوه درد است.
پیرمردی که آنورتر از من توی مترو نشسته بود عصایش را فشار داد رو زمین
خواست بلند شود دستش را گذاشت روی پای دختری جوان اما ..
غم هر چه بزرگتر،برای مرد کوه درد است.

مرتیکه نگاشت : مترو اثر سون آپ

201 --- روز پیژامه

روزی که آمد پیژامه پایم بود.برایش هزار تا دلیل آوردند که گرفته خوابیده.سرش درد می کرده.
وقتی داشت می رفت ندیدمش.گرفته بودم بگیرم بخوابم.سرم درد می کرد

مرتیکه نگاشت:روز پیژامه اثر سون آپ

200 --- مَرد

- منظورت چیه که باید؟
- همین که گفتم
- ببین این اصلا عملی نیست که من مثل احمق ها برم ته اون رودخونه ۹ هکتاری
- من حلقه ام رو می خوام.

مرتیکه نگاشت : مَرد اثر سون آپ

199 --- انعکاس

مردها یکی یکی دست به دست شدند تا برسند سر اتوبوس
میش های سبیل داری که از قضا بیشتر اوقات سکوت می کردند و نیشخند می زدند
زنها یکی یکی .. نه .چند تا چند تا دست به دست .. نه خدای من .خودشان را رساندند سر اتوبوس
وحوشی که بیشتر حرف می زدند و خودشان را حالا رسانده بودند سر اتوبوس و البته بیتشرشان هیچ سبیلی نداشتند.
همگی آماده پیاده شدن از ماشین.ارسی هایشان را ورکشیده بودند.
نگاههای دمده،چشمهای دمده و از ریخت افتاده
هیچ کس درست نمی دانست پشت درهای این ماشین که کم و بیش هر کدامشان شصت هفتاد سالی تویش مانده بودند چه خبر است؟!
یکی می گفت بیرون این اتوبوس جهنم است.یکی می گفت از آن بیرون خیلی تعریف شنیده است.که غذای متفاوتی دارد.که هوای عجیب و غریبی دارد.که کلی گل و بلبل و اینها منتظرش است.راننده می گفت گم شید بیرون.یکی دیگر که ساندویچی توی دستش جامانده بود مثل این بود که مدهوش و بی خود از خود همین طوری رفت سمت دستگیره اتوبوس که در واز کند که بقیه مسافرها جلویش را گرفتند.یک زن می گفت نکند بیرون می خواهند یک چسب به دهانم بزنند؟یکی که بچه مانده بود می گفت الزاما چیزی بیرون در منتظر ما نیست.همین است دیگر یک چیزی مثله همین جاست آن بیرون.شاگرد اتوبوس مدام با خودش ور می رفت و شعرهای احمقانه ای زمزمه می کرد
مردی که قیافه اش شبیه هویج بود داد و بی داد راه انداخته بود که عدالت حقیقی آن بیرون است.

مرد مست دستگیره را چرخاند.نفس همه خفه شده بود حتی راننده بخت برگشته.

فکر کرد سگ مستی کرده اشتباه می کند.یکی جیغ زد.آقای هویج شروع به خاراندن سرش کرد.بچه هر هر خندید.بوی ادرار تندی تمام اتوبوس را فراگرفت.سایه پشت مسافرها خودش را قایم کرد.
مرد مست فقط تصویر خودش را پشت در اتوبوس دیده بود.همین

198 --- گشایش

می دانم ممکن است چه فکرهایی پیش خودتان بکنید . اما
ترجیح می دهم یک خاص منفور باشم تا یک عامی دوست داشتنی
آدم هایی که عادی ها را دوست دارند دیگر کمکی به من نمی کنند.

مرتیکه نگاشت : گشایش اثر سون آپ

197 --- ما همه رهسپاریم.به کجا نمی دونم

 ۱.

- می ری؟
- باید بمونم؟
- نه . باید بری
- آره باید برم
- (هقی می زنه زیر گریه) گه بزنن بت

۲. 

- سیم کارتتو قورت دادی؟
- اوه نه . جدی؟
- خیلی احمقی . تو الان اونو قورت دادی
- این حرف خیلی احمقانه است . سیمکارت من الان تو دستامه
- کو؟
- منظورت چیه کو؟ خب تو دستام !

 ۳.
- راه و روش مبارزه همینه
- که چی؟
- که ... تو چند ساله تو حزبی؟
- حزب؟ من تو هیچ حزبی نیستم
- نه دیگه . مثلا
- سه سال
- خب تو این سه سال ارشد داشتی دیگه . نداشتی؟
- قاعدتا آره .
- دیدی راه و روش مبارزه همینه که همیشه ارشد داشته باشی
- و ما داریم در مقابل کی یا چی مبارزه می کنیم؟
- ارشدها . بیشتر ارشدها . اونها

 

مرتیکه نگاشت :ما همه رهسپاریم.به کجا نمی دونم اثر سون آپ

196 --- کافه کفش

- نمی دونم واقعا نمی شناسمش .
- چطور نمی شناسیش؟
- روحش شاد .. روحش شاد .
- تو که نمی شناسیش چرا فاتحه می خونی؟
- جنازه اش بوی ادرار تندی می داد
- روحش شاد .. روحش شاد .

مرتیکه نگاشت : کافه کفش اثر سون آپ

195 --- ایسیز آدام

متاسفم که اینطور شد . بعدش هم دوتا نقطه گذاشت .
چمدانش را بست رفت پی زندگیش
من هم
.. نمی دانم کجا رفتم .
می بینی فرانک . اتفاقات به همین سادگی ان .
معذرت می خوام که دو تا نقطه گذاشتم برات . معذرت می خوام که چمدان بستم . ببخشید که من رفتم!

مرتیکه نگاشت : ایسیز آدام اثر سون آپ
پ . ن : مجبور نیستم به هیچ کس جواب پس بدهم . انقدر آزادم که هر طور می خواهم خودم را می چزانم . من یک آدم کاملا آزادم و این به هیچ کس مربوط نیست . به تو مربوط نیست و به هیچ جانور دیگر . هم

194 --- بانوآور !

گاهی که مد  .... فوع می کنم به این یقین می رسم که تنهایی هایم را دفع کرده ام .
وقتی بلند می شوم تا شلوارم را بپوشم باز به این یقین می رسم که بیرون در دستشویی دیگر من تنها نیستم .
وقتی سرم را دوباره روی بالشت می گذارم تازه یادم می افتد همه این بالا آوردن و دفع مد  .... فوع برای فرار از تنهایی بوده است .
یکی چراغ اتاق را خاموش می کند یا اتفاقی خودش همچی می شود .
شاید فقط چشمانم بسته شده است .
من چشم هایم بسته است . من دیگر تنها نیستم .
همین 

مرتیکه نگاشت : بانوآور ! اثر سون آپ 

به خاکسپاری شکوفه ها سلام ..
- گه . این نوارو عوض کنید . یه چیز با معنی بزارید .

همه چیز در تنهایی اتفاق می افتد
همه آن اتفاقهای بد . تمام آن تو زدگی ها
واتو واتو . من دو چرخ دوچرخه ام را یک اندازه دوست ندارم .
چرخ جلویی که دندانش موقع خنده توی عکسها پیداست .
همان چرخ جلویی را می گویم . من آن را بیشتر دوست دارم .
گه . خب چرا اینجا نیستی و ببینی عروض و قافیه تنگ هم نمی آید . من که اهل شعر نبوده ام هیچ وقت
خاطره این همه نداشتنم ، با یک ساعت و بیست دقیقه حرف منطقی رفت هوا
انقدر از آن یک ساعت و بیست دقیقه حرف منطقی دادم گرفت که صدایم بند آمد
می دانم نمی شد . شاید الان نشود . شاید هیچ وقت نشود . بخواه . بخواه بشود . 
موکلت می شوم . دادگاه می آیم . رای می خرم . قاضی حکم می دهد به تبرئه
سکوتمان مسبوق به سابقه می شود . بیشتر .. نکن . الاق چلاق

مرتیکه نگاشت : زرد آلو . همین طوری . سون آپ
پ .  ن : کلا دوستان این نوشته رو ندید بگیرین تا بعد 

193 --- ماتم

من بلد نیستم روابط اجتماعی را .
بلد نیستم خوب بخندم و سفیدی دندانهایم بیفتد توی عکسها .
شب از زخم فیلتر . از بهمن کوچک . از زردی دندانم . از نبود روابطی اجتماعی .
شب از دندان درد . از زخم زبان . از خوکچه هندی . از تنهایی
شب از نبود روابطی اجتماعی . زخم دندان . خوکچه همدم ..
من عکس را دوست ندارم چون بلد نیستم خوب بخندم سفیدی دندانهایم بیفتند توی عکسها .

مرتیکه نگاشت : ماتم اثر سون آپ

192 --- شک

یکی ، دوتا ، سه نه همان دو تا . من همین ها توی زندگیم بوده اند . اما آنها مرد نبودند .
مرد!
چقدر سخت می شود باورشان کرد این همه مرد را توی یک نوشته چند صفحه ای
مردها!
قصه این مردها که دستشان همه جای زندگی اش هست، کجای زندگی اش بوده اند؟
انقدر مرد آمده است توی نوشته هایش که پناه بردم به خدا.
این مردهای زیاد!

مرتیکه نگاشت : شک اثر سون آپ