60 --- ابله
راستش را بخواهی قیافه اش بی شباهت به ابله ها هم نبود
یک عینک درشت روی صورتش و یک سبیل هیتلری روی لب های باریکش
تنها اشکال اش این بود که هنوز عاشق مانده بود
که البته ایراد بزرگی برایش به شمار می آمد
رجاله های شهوتران . پتیاره های جست و جو گر نان
این ها در تمام کوچه پس کوچه مدام در تعقیب اش بودند
سایه ای نبود که تنه اش به تنه ی بی جان او نخورده باشد
احساس سرگیجه عجیبی می کرد
انگار تمام شب بی خوابی هایش و انتظار ۲ ساله اش در ایستگاه راه آهن پاریس یک جا بر سرش ریخته بود
تمام پولی را که داشت روی میز گذاشت
برای دفن و کفن کافی بود
کمی هم پول برای سیگار دیروز بعد از ظهرش به کسی بدهکار بود
چشم هایش خسته تر از همیشه
از شدت بینایی او درست مثل کورها شده بود
شیر گاز و خوابی عمیق برای زوال
این است حکایت مردی که انگار عاشق بود
شب
--- تقدیم به روح شادروان صادق هدایت
مرتیکه نگاشت : ابله اثر سون آپ