490 --- قند هزار
تا وقتی قندم به هزار نرسیده بود نمی دانستم مردن با قند چه مزه ای می تواند باشد. دیگر آنجا ، توی هزاری قند، نه از خشکی دهان خبری هست و نه از گزگز پاها . قندت که هزار می شود همه چیز می شود سرگیجه و بعد هم دیگر هیچی نمی فهمی تا خیسی غسالخانه .
عزیز که داشت غر و لند کنان تکانم می داد که لندهور من توی هزار کیلویی را اصلا چطور ببرم درمانگاه دیگر مرده بودم. خامه ای کارم را ساخت. خامه با نوشابه که بشورد و ببرد، این ترکیب معجزه آسا را از 14 سالگی دیگر امتحان نکرده بودم. یک شیرینی گازداری ته گلویت می نشیند که من حتی حالا که مرده ام نمی توانم آن را با چیزی عوض کنم. کاشکی وصیت میکردم من را با نوشابه غسل می دادند. بدنم قلقلکش می گرفت به احتمال زیاد.
مرضیه که رسید بالای سر جنازه ام و فهمید کار خودش است . یکهو انگار بنددلش پاره شده باشد بلند بلند فقط داد می زد: ای بی خامه بشی سعید. ای بی خامه بشی. و دوباره گوشه چادرش را گاز می گرفت و یک چیزهایی بلغور می کرد که لای آن همه گریه بالاسری هایم بالای جنازه، من فقط خامه ای و سعیدش را می شنیدم. سعید کافه سر محلمان بود. جوان تر که بودیم با مرضیه می رفتیم کافه سعید و چای و قهوه و اینها می خوردیم . تا مرضیه را شوهرش دادند و رفت از این محل و من را بی کس و کار کرد و دیگر خبری از او نبود تا یک هفته پیش که آمد پی من و گفت که غلط کرده رفته و عشق یک همچین چیزی است که نمی شود زوری .
گفت که بیا به عشق قدیم ها برویم سعید. سعید پیربشو نبود بی پدر. توی این ده سالی که مرضیه اینها رفته بودند از این محل و من 70 کیلو بودم و حالا که برگشته و من از غصه و غم 170 کیلو شده بودم ، سعید ولی تکان نخورده بود. دست توو دستمان که دید ذوق کرد. فکرش را هم نمیکرد ما دوتایی ، بعد ده سال دوباره برگردیم سراغش.
گفت باید شیرینی بدهم . این عشق خوردن دارد. خامه ای اول را که زدم توی رگ فهمیدم باید تا ته خط را رفت. خوب که ماسید یک کیلو خامه ای ته گلویم، کوکا را تزریق کردم لابه لای حنجره و حالا می شد حساب کرد که قند خون چقدر سریع دارد خودش را می رساند به هزار.
خانه که رسیدم دیگر هیچ کس را نداشتم. مرضیه دوباره رهایم کرده بود. چه می شد کرد. او حالا مرد 170 کیلویی را نمی خواست . یک چیزی مثل همان 70 کیلویی را می خواست که ده سال پیش دیده بود و حالا دیگر رمقی ازش نمانده بود.
سمت اتاق که آمدم فهمیدم یک جای کار می لنگد. دست کردم توی جیبم ، خبری از متفورمین نبود. کار از کار گذشته بود . سرم گیج می رفت و قند خامه ای و نوشابه داشت توی خونم بالا و پایین می پرید. آرام خودم را رساندم به تخت و منتظر شدم تا قلبم بایستد. راستش بعضی کارها نباید به تعویق بیفتد. این قلب باید همان ده سال پیش از کار می افتاد.