ماه میهمانی بود . غروب بود. مثلا 8 و 9 شب.

همه رفته بودند برای خودشان. بعد موذن زاده. بعد اذان . تووی خودشان .

من ولی رفته بودم جای ماه . زمین رو می دیدم . خیابون ها رو میدیدم. تو رو می دیدم.

از ماه اون سال تا حالا که خیلی سال گذشته ، من هنوز روی ماهم . هر وقت ماه رو میبینیم اون خیابونو می بینم. دلم میخواد مثل فیلم عاشقونه قدیمیا به معشوق بگم هر وقت ماه رو دیدی یاد من بیفت . بعد میبینم خب نمیشه که . بعد دلم میخواد بگم هر وقت دلت گرفت یاد من کردی ماه رو ببین! بعد میبینیم خب مگه من کیم؟ بعد دیگه هیچی نمیخوام بگم به هیچ معشوقی .

عزیزتر از جان من . ماه تابان . ماه عزیزتر از ماه تابان.

روان باش . روان مثل همیشه ات . روان بمان .

همین روان بودنت همه چیز را تا ابد خواهد ساخت . همه مشکلات را حل می کند . تحمل همه چیز را آسان می کند .

می خواهم باز برایت بنویسم .

از نو . از نو .

تو درست مثل عروسکی دست دخترکی در طوفان . طوفان می آید . باد می آید باران می آید . دخترک عروسک را محال است رها کند. این را هر دویمان می دانیم.

.

.

پ . ن : خیلی وقت بود ننوشته بودم. الانم مینی مال ننوشتم . برای دل خودم نوشتم . برای روان ترین آدم نوشتم. یه چیزایی رو گاهی باید نوشت . ثبت کرد . خیالت راحت بشه .مثه یه جای دنج گوشه زیرزمین میمونه که بری و اسباب بازیاتو قایم کنی تا دست کسی بهش نرسه و از یه طرف دیگه هم خیالت راحت باشه که همیشه میتونی بهشون برسی.