انداختنش از بازار بیرون . با یک لگد محکم زده بود به زن میرزا حبیب که حامله بوده و کسی هم تووی این وضعیت پشتش را نمی گرفت . عباسعلی گند زده بود به همه چیز . حالا دیگر هم بیکار شده بود، هم یک کتک مفصل از دور و بری های میرزا حبیب خورده بود و هم بی کس و کار کرده بود خودش را .

وجیهه همه چیزش بود . زن 26 ساله ی میرزا حبیب که از بخت بد میرزا ، دختر عمه عباسعلی بود و تووی عالم فامیلی هر روز اره بده و تیشه بگیر داشتند .

کار دنیا همیشه برعکس است . وجیهه نه با شوهر عقدی اش میرزا حبیب 80 ساله که با عباسعلی یه لاقبای 25 ساله هر روز دعوایشان بود . ماجرا چه بود؟ می توانستم نگفته همه چیز را بدانم .

آقای عباسعلی ، یعنی دایی وجیهه وقتی مرد ، یک نقشه گنج جیبش بود و با کفنی خاک شد . نقشه ای که عباس می مرد برایش . حرف کلی پول بود ناسلامتی و حالا میرزا حبیب که بود؟ سرایدار قبرستان و سنگ قبر فروشی اش هم ته بازار بود .

بعد از مردن احمد ، پدر عباسعلی ، کارش این شده بود که زورکی برود خانه وجیهه و حرف‌پیچه اش کند که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و هر جور شده باید احمد را از خاک بکشد بیرون و نقشه گنج را از کفنی بیرون بیاورد و کار را یکسره کند .

وجیهه ولی زیر بار نمی رفت . اول اینکه مطمئن بود نقشه ای در کار نیست و عباس از او خوشش می آید و همه اینها یک مشت حرف بیراه است که درست هم فکر می کرد و عباس همه اینها را از خودش درآورده بود.

 

ادامه دارد....