من از تنهاییم حرف می زنم و تو از اینکه یادت می آید که شمال که عید رفته بودی چقدر پر از کلوچه بود و چقدر زن های روستایی در شالیزارها خم می شوند و چکمه به پا دارند و دامن گلی هایشان پر از آب و اینهاست و خیس است و چقدر تو از خیسی بدت می آید و انگار نه انگار که من داشته ام از تنهایی برایت حرف می زدم . من را نشاندی کنارت . بردی شمال . کلوچه خریدی . و با چند زن شمالی در چند شالیزار رقصیدی و دوباره برگشتیم سر جای اولمان . که یعنی گسی تنهایی را همینجوری می شود به باد سپرد و انگار نه انگار و رفت شمال و رقصید و چندتا کلوچه خورد و برگشت خانه . نشست . روبروی تو . و همه چیز را فراموش کرد .

.

.

مرتیکه نگاشت : روبروی تو اثر سون آپ

پ . ن : چقدر وقتی داشتم این چند خط رو می نوشتم دلم گرفته و همین حالا که تمام شده هنوز هم دلم گرفته .