پرسیدم چی شده . چرا چـ .... که گفت هیچ اتفاقی نیفتاده است و زندگی سختی های خودش را دارد .

گفتم متاسفم که اصلا سوال پرسیدم که گفت میشه انقدر متاسف نباشی برای هر چیزی .

گفتم نه یعنی متاسفم یعنی اینکه که گفت میشه انقدر هر چیزی رو توضیح ندی .

دیگر هیچی نگفتم . گذاشتم هر چی میخواد را بگوید و آرام بگیرد و بخزد برای خودش یک گوشه ای و یک کمی گریه کند و سیگاری روشن کند و به یک جایی خیره شود .

بعد یک بیست دقیقه ای دستش را گذاشت روی شانه و پرسید که دیگر من چم شده است و این نمی شود که هر دویمان از کوره در برویم و من فقط نگاهش کردم و آرام ، زیر لب گفتم که هیچی نشده است و زندگی سختی های خودش را دارد و بعد هم هر دوتایمان زدیم زیر خنده .

زندگی اینطوری است دیگر . سختی های خودش را دارد .

.

.

مرتیکه نگاشت : زندگی اینطوری است دیگر . سختی های خودش را دارد . اثر سون آپ

پ.ن : برای شادکردن آدمهایی که سختی زندگی اعصابشان را خوورد کرده است :)