415 --- شب عید
شاید برای همین بود که وقتی داشتیم از خواستگاری دختر یدالله خان بزازان برمی گشتیم ، پدرم رو ترش کرده بود .
از مادرم پرسیدم : "خوشگل بود یا نه؟"
و مادرم گفت : "علف باید به دهن بزی شیرین بیاد"
بعدترها وقتی علف به دهن بزی شیرین آمد و من و دختر یدالله خان بزازان با هم ازدواج کردیم و مهر عقد نیامده توی شناسنامه مان ، مهر طلاق آمد کنارش و ولم کرد و رفت ، مثل ساختمان سر کوچه ی مان که سی سال است همانطور خراب و درب و داغان یک گوشه افتاده است ، من هم ویران و از کارافتاده یک گوشه ای از خانه پدری ام افتاده بودم و اصلا صدایم در نمی آمد .
یک روز که مادرم تازه از تره بار و اسفناج برگشته بود تا بپزد و با ماست بزند تا بورانی اسفناج درست کند ، آمدم کنارش نشستم و همینطور هیچی نگفتم .
مادرم گفت : "این سوزی که زمستون امسال داره نوبره . تو خودتو هیچ نمی پوشونی . ما رو که آدم حساب نمی کنی . غم خوارت اون سلیطه بود که گذاشتت و رفت"
پرسیدم : "هنوزم می گی زشت بود؟ خوشگل نبود؟"
مادرم همانطور که داشت اسفناج ها را دوتا یکی می برد زیر کارد و می تپاندشان توی سبد ، دیگر هیچی نگفت . رویش را کرد آنور ، دست کرد توی زنبیل قرمزش که هر بار می رفت تره بار ، همدمش بود و یک شالگردن راه راه قرمز و سرمه ای از تویش درآورد و گفت : "سرده . نندازی سرما بخوری .کسی نیست جمعت کنه."
.
.
مرتیکه نگاشت : شب عید اثر سون آپ