باران می بارید . روی چراغ ، کنار قبر آقاجان ، عزیز ماهی تابه ای
گذاشت و شروع کرد به درست کردن کتلت .
دست جنازه ای از خاک بیرون آمده بود و پای یکی از عابران را گرفته
بود و داشت قلقلکش می داد .
زن بیچاره حسابی ترسیده بود و داشت التماسش می کرد .
مرحوم آقاجان شروع کرد به گفتن از علاقه اش به ورزش و اینکه این
استقلال ، دیگر آن تیم سابق نیست و منصوریان حسابی خراب کرده .
عزیز ولی ، چشم از من و آقاجان برنمی داشت و یکریز داشت زیر
چادرش می خندید .
در انتهای روز ، در گورستان هنوز داشت باران می بارید .
و تمام کتلت های عزیز ، سوخته بود .

 

.

.

مرتیکه نگاشت : کنار شهر . کناره ی غم اثر سون آپ