میهمان ها ، کف حیاط جا انداختند و کنار هم دراز کشیده اند.

پدرم برایشان هندوانه برد و مادرم دارد پشه بند به پا کرد .

یک زن و شوهر که همکار پدرم در شهرداری بودند و یک پسر سه ساله و دختری که هم سن من بود .

16 سالش بود . پشت لبش هم مثل من سبز شده بود .

موهایش خرمایی بود . برای من تیره بود برای آزاده ولی کمی روشن تر .

قرار بود سه شب خانه ی ما بخوابند و روز چهارم بروند سمت شهرشان

سه شب ِمیهمان ها ، داشت تمام می شد .

من به آزاده قول دریا داده بودم .

که بزرگ که شدیم ببرمش از راه چالوس ، دریا و از آنجا برویم آمریکا و کلی جاهای دیگر .

فردا صبح نشده ، آزاده و خانواده اش رفتند .

برگشتند شهرشان .

هیچ کدامشان از من خداحافظی نکردند . نه پدرش . نه مادرش . نه برادر کوچکش که یک بار یک چک زدم تووی گوشش و رفت به مادرش گفت .

مادرم می گفت آزاده موقع رفتنش آمده است توی اتاق من و بعد رفته است .

و من خواب بوده ام .

و گفته است از قول من از علی خداحافظی بکنید و بگویید قرارمان 20 سال دیگر همان جا که می داند .

آزاده ، حالا برای خودش زنی شده است . شوهر دارد . بچه دارد . نوه دارد . خانه دارد . و من حدس می زنم دستپختش باید خوب باشد .  من هم اوضاع و احوالم بد نیست و 20 سال است کنار دریا زندگی می کنم .

.

.

مرتیکه نگاشت : زندگی سگی اثر سون آپ