375 --- آقا و خانم ماهرو
آقای ماهرو یک کارخانه ی آبرنگ دارد .
شلوارش قرمز است . کفش هایش قهوه ای است . کمربندش طلایی است . پیرهنش گلدار قرمز و سفید است . پاپیونش نارنجی است . و کلاهش سبز درختی است .
آقای ماهرو پاییز ، به پاییز می رود شمال . و یک خاور بار نارنگی می خرد و می آورد به کارخانه اش .
محلی ها می گویند همه اش را می کند رنگ نارنجی . می کند گواش . می کند آبرنگ .
من ولی می گویم همه اش را پوست می کند و عصر به عصر با همسرش خانم ماهرو دوتایی می خورند .
چند روز دیگر پاییز است . آقای ماهرو خاور خبر کرده و دارد می رود شمال .
دیروز هر دو را پیش از بدرقه کنار خانه شان دیدم . آقای ماهرو ، همسرش را همانطور که در آغوش داشت ، گفت : به حرفهای این مردم گوش نکن . حتی یک ذره اش را هم نمی دهم بشود رنگ . همه اش را می آورم تا عصر به عصر با هم بخوریم .
خانم ماهرو خندید . من هم یک نفس آسوده کشیدم و خنده ام گرفت . آقای ماهرو . سوار خاور نارنجی شد . و رفت سمت شمال .
شلوارش قرمز است . کفش هایش قهوه ای است . کمربندش طلایی است . پیرهنش گلدار قرمز و سفید است . پاپیونش نارنجی است . و کلاهش سبز درختی است .
آقای ماهرو پاییز ، به پاییز می رود شمال . و یک خاور بار نارنگی می خرد و می آورد به کارخانه اش .
محلی ها می گویند همه اش را می کند رنگ نارنجی . می کند گواش . می کند آبرنگ .
من ولی می گویم همه اش را پوست می کند و عصر به عصر با همسرش خانم ماهرو دوتایی می خورند .
چند روز دیگر پاییز است . آقای ماهرو خاور خبر کرده و دارد می رود شمال .
دیروز هر دو را پیش از بدرقه کنار خانه شان دیدم . آقای ماهرو ، همسرش را همانطور که در آغوش داشت ، گفت : به حرفهای این مردم گوش نکن . حتی یک ذره اش را هم نمی دهم بشود رنگ . همه اش را می آورم تا عصر به عصر با هم بخوریم .
خانم ماهرو خندید . من هم یک نفس آسوده کشیدم و خنده ام گرفت . آقای ماهرو . سوار خاور نارنجی شد . و رفت سمت شمال .
مرتیکه نگاشت : آقا و خانم ماهرو اثر سون آپ
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۸ ساعت 18:4
توسط سون آپ
|