مادرم می گفت سرت که شلوغ باشد عشق و عاشقی هم از سرت می افتد . این بد بیاری هایی که می آری همه اش پشت و پسله ی همین عشق و عاشقی است . اگر دختری در زندگی ات نباشد ، بدبیاری هایت تمام می شود. سرم را شلوغ کردم و رفتم سر کار. ولی زینت را همچنان توی ذهنم نگه داشتم . آن روز دایی جواد مثل این جوجه آشپزها که تازه انگار فهمیده اند فرق آبکش و دوری نثار چیست ، دست و پایش را گم کرده بود . ظرف ها را دوتا یکی کرد و داد دست زنی که روبرویش ایستاده بود . تا آن روز ندیده بودم دایی انقدر به هم بریزد و آشفته بشود . خودم را مشغول پاک کردن لوبیاقرمزهای تو مجمع کردم طوری که دایی به خیالش من هیچی ندیده ام . شب ، مسجد مفخم نذری دارد . دایی جواد زرنگ است . نذری های مسجدهای تمام این دور و بر را می گیرد .

میان هشتی آشپزخانه ، آن زن در گوش دایی چیزی گفت و رفت . دایی برگشت داخل. آشپزخانه ی دایی جواد ، از این بریز و بپاشی ها و اعیانی ها نبود . یک آشپزخانه نمور و کوچک با سقفی کوتاه که همیشه آبش سرد بود ، توی زیرزمین مسجد آمیرز لطف الله . راسته ی پشت بازار . دایی برگشت به آشپزخانه . چشم هایش سرخ شده بود . قیافه اش شبیه آدم هایی بود که غذا را سوزانده اند ولی از ترسشان نمی خواهند بقیه بفهمند . بی اینکه به روی خودم بیاورم که می دانم ممکن است چه خبر باشد ، پرسیدم : کی بود؟ دایی سری تکان داد و گفت : هیشکی . مشتری بود . و رفت .

رفت ته آشپزخانه و پشت دیگ های نشسته و تلمبار شده از پخت دیشب چمباتمه زد و قنبرک گرفت . نمی توانستم همینطور دست روی دست بگذارم ببینم چجوری می تپاند خودش را توی فکر و ذکر .همانطور که مجمع لوبیاقرمزها دستم بود ، خودم را با مجمع هل دادم و سراندم ته آشپزخانه . برگشت نگاهم کرد . صورتش گریه ای بود . انگار یکی جلویش 5 کیلو پیاز پوست کنده و رنده کرده و اون عین پنج کیلو را گریه کرده و گوله های اشکش چیلیک چیلیک ریخته است روی سیبیل کم پشت اش . گفتم کی بود دایی؟ چی گفت؟ سرش را انداخت پایین و چندباری با بغض اینور و آنور گرداند و گفت هیچکس دایی جان . به کارت برس . من توی این یک سالی که توی آشپزخانه دایی جواد کار می کردم هیچوقت اینجوری ندیده بودمش . آن زن غریبه ، هر که بود اشک دایی را درآورده بود . یک کاری کرده بود که مثل مرغ پرکنده ی توی سردخانه بشود . از جایش جم نخورد و یکریز گریه کند .

بعد گریه ی دایی فهمیدم مادرم اشتباه می گفته. سرت که شلوغ باشد عشق و عاشقی از سرت نمی افتد . سالها بعد وقتی دایی جواد مرد ، آشپزخانه اش رسید به من . یک روز که من نشسته بودم پشت دخل ، یک دختری آمد و جلوی در آشپزخانه . زینت بود . خودش را معرفی کرد . گفت که خیلی دنبال من گشته . گفت که شوهر کرده ، دوتا بچه دارد و طلاق گرفته . سراغ مادرم را هم گرفت . سرش را آورد جلو و در گوشم گفت که دنبال کار می گردد. گفتم فردا برگردد بیاید همینجا مشغول کار بشود . خداحافظی کرد و رفت . دیگر نتوانستم تحمل کنم بایستم توی دخل . بس که داشتم برایش می مردم ، نفسم گرفته بود . کارگرم  ، را صدا کردم بیاید جایم . خودم  هم رفتم پشت دیگهایی که از پخت دیشب روی هم تلمبار کرده بودم و مثل دایی جواد ، پناه گرفتم آنجا . حق با مادرم بود. این همه سال بدبیاری هایم همه اش پشت و پسله ی همین عشق و عاشقی بوده است . شاگردم گفت چرا گریه می کنی؟ هیچی نگفتم . یعنی چیزی اصلا بلد نبودم  یا نمی توانستم  برایش بگویم . فقط توانستم مثل مردهای زن مرده به حال خودم چند دقیقه یکریز گریه کنم .

| سید علی میری | فروردین یکهزاروسیصدوغم |