لای قرآن را که گشت هیچی نبود
یکی دو ورق زد . خبری از اسکناس ها نبود آن سال
کسادی بازار رمق از دستش گرفت
نوه گفت: آقاجان پس عیدی من چی شد؟
بی رمق ، کمی خندید . قرآن را بست . رفت سر کوچه سیگار بکشد
.
مرتیکه نگاشت : عیدی تلخ اثر سون آپ