105 --- بزار بخوابم مادام ..
یک نفر همه چیزش را زده اند
برده اند . بی هیچ مانده است در خانه ای که آن هم از آن او نیست
کاش لا اقل جاده را دیده بود
هر روزمان شده است : دره ..
نازنین
من که می گویم خدا در داستان هر آدمی سه جا می میرد
لحظه تولدش . شب ازدواجش و لحظه ی مرگش
همه چیز دیگر جسمانی می شود آنگاه
برده اند . بی هیچ مانده است در خانه ای که آن هم از آن او نیست
کاش لا اقل جاده را دیده بود
هر روزمان شده است : دره ..
نازنین
من که می گویم خدا در داستان هر آدمی سه جا می میرد
لحظه تولدش . شب ازدواجش و لحظه ی مرگش
همه چیز دیگر جسمانی می شود آنگاه
این روزها مدام تجربه می کنیم . همگی . ما
در یک چشم به هم زدن همه چیز گند می خورد ..
از این لحظات دور حالم به هم می خورد
وق وق عفریته ها . عقربه های ساعت
شرتی که بوی نا می دهد
مردانگی و زنانگی آدمیان . لای رختخواب
گرفتارهای بیگانه . مسجد و نماز . پیرمردهای خواب
عشق و لاف و حرف . شب های تابستان . بستنی و شب
مردی که خر خر می کرد توی پارک
بچه ای زشت بود اما ساز را خوب می نواخت
کاش معنای عمیق زندگی اینقدر کمرنگ نبود
مرتیکه نگاشت : بزار بخوابم مادام .. اثر سون آپ
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۲۵ ساعت 23:18
توسط سون آپ
|